اولین قدمها
فاطمه صفری دو سال است در شیرخوارگاه همدان کار میکند؛ جایی که هر روزش با گریه، لبخند، مراقبت و دلتنگی کودکان میگذرد. وقتی جنگ شروع شد، مثل بسیاری از کارکنان داوطلب شد تا بخشی از کودکان را برای حفظ امنیت به خانه ببرد؛ اما در جنگ دوازدهروزه، اسم او در فهرست قرار نگرفت. این بار اما شرایط فرق میکرد. خودش میگوید: «اینبار با پسرم اومدم… خیلی خوشحال بود. حس میکرد کاری مهم انجام میدیم.»
نویان – مهمان هشتروزه
۱۶ اسفند، اولین مهمان کوچک به خانهشان رسید؛ «نویان»، پسر هفتماههای با هیدروسفالی. کمواکنش بود، آرام بود، و تنها نشانه شادیاش ریزخندهای کوتاه که بیشتر شبیه جرقهای کوچک بود در سکوت. هشت روز در خانه صفریها ماند؛ خانهای که خیلی زود خودش را با نیازهای او هماهنگ کرد. حتی پسر کوچک فاطمه که همیشه دنبال بازیگوشی بود، حالا با ذوق و جدیت کنار او مینشست، پستانکش را نگه میداشت و کمک میکرد آرام بگیرد.
ورود تینا
از ۱۱ فروردین نوبت به تینا رسید؛ دختر ۱۸ ماهه با بینایی محدود، شکاف کام و حساسیت شدید به صدا. چهارده روز در خانه کوچک فاطمه پناه گرفت؛ روزهایی که برای او و خانواده صفری تجربهای متفاوت و پرمسئولیت بود. فاطمه میگوید: «با شرایط خاصی که داشتن، دوست داشتم همون کاری رو براشون کنم که برای پسرم میکنم… نمیخواستم احساس غربت کنن.»
خانهای که تغییر کرد
ورود این دو کودک، ریتم خانه را کاملاً تغییر داد. صدای گریهها، لبخندها، بغلخواستنها و مراقبتهای دائمی، مثل جریان جدیدی وارد زندگیشان شد. همسر فاطمه و پسرش هم با دل و جان کمک میکردند؛ بچهها را آرام میکردند، در آغوش میگرفتند و فضای خانه را گرمتر میکردند. فاطمه میگوید: «با اومدنشون تحول اساسی تو خونهمون ایجاد شد… انگار رنگ تازهای به همهچیز خورده بود.»
دعاهای کوچک، اتفاقهای بزرگ
در یکی از شبهای بمباران همدان، پسر فاطمه بیرون از خانه بود و دلش آشوب. سرش را نزدیک نویان برد و آرام گفت: «نویان… دعا کن داداشت زود برگرده.» چند دقیقه بعد تلفن پسرش زنگ خورد. فاطمه گریه کرد و گفت: «نویان برات دعا کرد.»
بار دیگر، وقتی پسرِ برادرشوهرش عمل قلب باز داشت، مادرش گفت: «در گوش تینا بگو دعا کنه.» فاطمه گفت، و یک ساعت بعد خبر رسید علی به هوش آمده. برای تشکر، یک لباس هدیه برای تینا کنار گذاشتند.
شب آرام تینا
تینا صدا را با تمام وجود حس میکرد. کافی بود فاطمه از آشپزخانه بگوید: «تینا دختر منه»، تا خانه پر از خندهاش شود. یک شب که همسر فاطمه سردرد داشت و نبود، کنارش خوابید و گفت: «تینا… امشب راحت بخوابیم.» و تینا—که همیشه نیمهشب بیدار میشد—آن شب تا صبح آرام خوابید. فاطمه میگوید: «انگار فهمید… انگار خواست کمکم کنه.»
روشنایی کوچک در روزهای تاریک
با تمام تلخیهای جنگ، خانه فاطمه صفری لحظاتی روشن داشت؛ روشناییای که از ریزخندههای نویان و خندههای بلند تینا میآمد. فاطمه میگوید: «جنگ خیلی بدیها داشت… اما برای ما این خوبی رو داشت که این بچهها تو خونهمون بودن.»
شکیبا کولیوند
مدیر روابط عمومی بهزیستی استان همدان












نظر شما